تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> کافه گیلاس





















کافه گیلاس

اینجا کافه ی منه! کافه ی رویاهای من...


لطفا، لطفا، لطفا، لطفا، لطفا،...

برای گفتن از داغ عشق و پهن کردن سفره ی دلتنگی تان، به منِ دلتنگِ بخت برگشته ی شکست خورده پناه نیاورید!

شیره ی جانم کشیده می شود وقتی برایتان از تقابل عقل و عشق میگویم! وقتی به یادم می آورید بُخل این هستیِِ مادر ق.ح.ب.ه را!

شیره ی جانم را نکشید...

به من پناه نیاورید...

لطفا، لطفا، لطفا!



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت0:19توسط گیلاس | |

 

عجب قاتل خوشگلی بود!

کاش لاقل نره تو جهنم!


پ.ن. گرفتنِ اعتراف از یه آدم، لحظاتی قبل از اعدام، دقیقا شکنجه دادنِ اون آدم به حساب میاد یا شکنجه دادنِ اونایی که دارن این اعترافاتو میبینن؟ یا چی؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت22:5توسط گیلاس | |


تو این وانفسا که نگاه یا اشاره ی هر مردی، برام حکم تجاوز و داره....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دلم تنگِ نگاه های حریصِ توست!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت21:50توسط گیلاس | |


دقت کردین؟!

لاغرا میگن استرس آدمو لاغر می کنه، چاقا میگن آدمو چاق می کنه!

جالب این که هر دوشونم برای ادعاشون دلایل محکم و قطعی علمی دارن! 


+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت14:46توسط گیلاس | |

 

من فردی را می شناسم که لیسانس یک رشته ی خوب از یک دانشگاه خوب دارد. ازدواج کرده و مادر دو بچه است. سن و سالی از او گذشته (البته نه آنقدرها که شما فکر می کنید) و برای خودش خانم خانه داری ست. و نمیدانید که چه سفره ها که نمی چیند و چه پذیرایی هایی که نمی کند و چه مانیفست هایی در مورد تربیت فرزند و تشکیل خانواده و شروع کردن بیزنس و ادامه تحصیل و خوردنِ این و نخوردنِ آن و چه و چه ارائه نمی دهد!

جانم برایتان بگوید که این فرد تا پای جان بر آنچه که می گوید پای می فشارد. و چنان از آن دفاع می کند که گویی پای تمامیت ارضی میهن و خلیج فارس و تنبان کوچک و بزرگ در میان است!!! این فرد اعتقاد دارد که هیچگاه نباید یک مار را کشت! چون تصویر فرد قاتل در چشمان مار می ماند و زمانی که دوستان مار مذکور برای مراسم تدفین و ختم و هفته و چهلم و تسلیت گویی به بازماندگان دور هم جمع می شوند، چهره ی آن قاتل بالفطره را در چشمان شهلای آن مرحوم میبینند و به صورت دسته جمعی به قاتل حمله ور می شوند! این فرد هنوز اعتقاد دارد که همسر حسین رضازاده، خواهر حسین فهمیده است. و همیشه با لبخندی حاوی این پیام: "ببینید من چقدر انسان باحالی هستم و آمار همه چیز را دارم"، این خبر را به همه می دهد. و کیست که به او بگوید: جانِ من! ..... استغفرلله!!!

از همه سهمگین تر اینکه این فرد به دیرباوری و واقع بینی خود اعتقاد راسخ دارد و معتقد است که مو لای درز اطلاعات ناب او نمی رود. در نتیجه حاضر است تا پای جان برای آن چه که می گوید بحث کند و استدلال ببافد و بگوید و بشنود و قانع کند و قانع نشود!

و عکس العمل من: سکوت می کنم، لبخند ژکوندی بر لب می نشانم، سرم را به علامت تأیید کمی به سمت پایین خم می کنم و اصواتی که ترکیب آن چیزی شبیه "اوهوم" می شود را از لای لبهای بسته ام بیرون می دهم و در دل آرزو می کنم که هر چه زودتر دهانش را ببندد!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت21:33توسط گیلاس | |


بترس از من... من راه و رسم بازی با آدما رو خوب بلدم!


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت23:4توسط گیلاس | |


هر چی فکر می کنم میبینم گوگوش، هیچوقت تو زندگیش به اندازه ی الان خوب نخونده!


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت17:16توسط گیلاس | |


بعضی روزا هست که یه اتفاقی که باید بیفته نمیفته. نمیدونمم که اون اتفاق دقیقا چیه. دقیقا پیشکشم! حدودا هم نمی دونم چیه. فقط می دونم بعضی روزا اتفاق میفته، و بعضی روزا اتفاق نمیفته. اون روزایی که اتفاق میفته آرومم، خوبم، نرمالم! شبا ساعت 11 خوابم میگیره و به راحتی خوابم میبره تا خود صبح! تو اون روزا انگار یه چیزی تو وجودم load شده. قشنگ خطوط سبز تا آخر باکس و پر می کنن و من به آرومی روزمو تموم می کنم!

اما روزایی که اون اتفاق مبهم عجیب غریب ناشناخته نمیفته، دهنم سرویس میشه! نمی تونم روزمو تموم کنم! نمی تونم برم تو رختخواب. همینجور خودمو میکوبم به در و دیوار، بلکه م یه راهی پیدا کنم واسه load شدن! این شباست که تا نزدیکای صبح به وبگردی می گذره... به سردرگمی و گه گیجه! همین روزاست که این کافه رو میبندم به آسمون ریسمونای کوتاه و بلندم، به امید اینکه از لابلای همین آسمون ریسمونا بفهمم چمه و چی می خوام. همین روزاست که برمیگردم به عشق سابق! دوباره پرونده شو می کشم بیرون و میشینم بالا سرش زار می زنم. می گردم دنبال اون چیزی که توی اون رابطه جا مونده. دلم از گردنم آویزوون میشه تموم بدبختیاشو میندازه گردن اون رابطه ی عاشقانه ی ناتموم! با اینکه خودشم میدونه دیگه با اون آدم نمی تونه ادامه بده. از هر طرف میره از بن بست سر در میاره! همین روزاست که تا صبح به چرخیدن تو پروفایلای آدمای مجازی و حقیقی فیسبوک می گذره. به گشتن دنبال اینکه اونا تو زندگیشون چی دارن که الان گرفتن خوابیدن، ولی من تا وقتی که چشمام لوچ نشه از خواب آلودگی نمی تونم به رختخواب فکر کنم! همین روزاست که به چک کردن صد باره و هزار باره ی گوشی می گذره. همین روزاست که وز وز توی سرم آروم نمی گیره...

.

.

.

.

اینو نوشتم که شاید بتونم اون اتفاق طلایی رو از لابلای همین جمله ها پیدا کنم و گیرش بندازم! ولی هنوزم نمی دونم قضیه چیه. نمی فهمم این چیه که منو load می کنه! نمی فهمم!


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت0:18توسط گیلاس | |


کاش یه لایحه ای تو مجلس تصویب میشد بر این مبنا: پسرای ابرو پیوسته اجازه ی تام دارن که وسط ابروهاشونو بردارن! من خودم به شخصه تک تک نمایندگان موافق رو میبوسدم!


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت22:32توسط گیلاس | |


اینایی که یه کاره اومدن تو فیسبوک، زدن "مری توو فلانی"، و رفتن به امان خدا!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت21:51توسط گیلاس | |